X
تبلیغات
رایتل

یه روزایی بود من با بعضیا دوست بودم؛ به خون بعضیا تشنه بودم...


بعضیا رو دوست داشتم که خبر نداشتن؛ بعضیا دوستم داشتن و خبر نداشتم...


با فرید همیشه مشکل داشتم! همیشه بحث کل کل و اینجور چیزا بود... هرجا میتونستم زیرآب میزدم! خلاصه مسخره بازی ای بود واسه خودش... همیشه دوست داشتم دوستش داشته باشم ولی هردفعه یه اتفاق میافتاد و روز از نو و روزی از نو...


میگفتن امیرحسین  خنده‌ام میگرفت! یه درصد جدیّت توش نمیدیدم که بشه روش حساب کرد... با اونم خیلی مشکل داشتم... بعدا فهمیدم که اونم همین فکر رو در مورد من داشته...


محمدرضا رو میشه گفت صرف فعل بودن تو سه زمان... بود – هست – خواهد بود...


دارم از خونوادم حرف میزنم... خونواده ای که برای خودم تو بهشت سلطانی انتخاب کردم...

خونواده ای که میشه روش حساب کرد... نه واسه حساب کردن یه ساندویچ یا اینکه یه حرف رو به کسی نگن... میشه روشون حساب کرد واسه زندگی بزرگونه ای که داریم واردش میشیم... واسه همه لحظه های خوشی و ناراحتی... کسایی که بهترین خاطرات و روزای زندگیم با اونا بوده...


عکسامون بعداً غوغا میکنن... 


بگذریم...


کنکوری شدیم... سال دیگه تو اون مدرسه نیستیم... جدا شدن ازش واسه من سخته ولی خب از اونجا غنیمت ها و خاطره هایی دارم که همیشه هستن و همیشه مواظبشونم.... بهترین دوستای دنیا رو از اونجا برداشتم... شاید کسی نفهمید...

 



ـ اشک

-  کاشکی که بشه اون چیزایی که میخوایم بشه...

-  وبلاگو که تعطیل نمیکنه کسی... :) 

                                                                                                

Real Time Web Analytics