کاشکی اون موقع که من تو باغ نبودم بهش نمیخندیدم...
الان میفهمم که چی میگه و اصلا با کی کار داره...
الان تنها کسی که منو میفهمه اونه...
خودشم مثه منه. البته منظورم دختر نیست. چون مطمئناً اولین برداشتتون از این نوشته ها اینه با خودتون میگین: داره دربارهی دوست دخترش حرف میزنه...
ولی اینطوری نیست...
دوستمه و یه پسره... یه کارایی کرد که باعث شد رابطمون کمی خدشه دار بشه ولی هنوز دوسش دارم. چون تنها کسیه که میتونم حرفام رو بهش بگم... مثه یه برادر...
من اتفاقایی که افتاده رو فراموش میکنم ولی نمیدونم واسش مهمه یا نه؟؟!!!!!
خودش فهمیده که منظورم اونه. خیلیاتون فهمیدید...
ازت میخوام جواب سوالم رو بدی...
پایین نوشت: منتظرم... منتظر همه چیز... تابستون کی میاد پس؟؟؟ (نکته انحرافی...!)
!Ary@n
║▌│█│║▌║││█║▌│║█║
© All Rights Reserved
پارسال همین روزا با یکم دیر و زود:
-سلام
-سلام
-خسته نباشید
-چیکار داری؟
- اومدیم دستبند س.ب.ز بگیریم!
- برو از اون خانومه بگیر!
-خانوم٬ گفتن بیاییم از اینجا دستبند بگیریم.
- یدونه از اینا بردار.
- از اینا که با چسب بسته میشه ندارید؟
- نه (در حالی که روی یه میز دیگه بودن و داشتن بهمون چشمک میزدن!)
- خب.مرسی.
- آقا از این کاغذا میدید ما هم پخش کنیم؟
- آره برو بردار.به هرکس یدونه بیشتر ندیا.
-باشه. حالا میشه از اون یکی دستبندا بهمون بدید.
-نه...
همهی کاغذا رو دادیم به ماشینا و دوباره رفتیم پیش آقاهه!
-آقا
ـ بله؟
- تموم شد.
- دستتون درد نکنه.
- خب حالا یدونه از اون دستبندا بدین دیگه.
- نه نمیشه...
خودمون رو جر دادیم که بهمون یدونه دستبند چسب دار بدن که اونم ندادن...
یه تیکه از این پارچه ها که باهاش خیمه امام حسین درست میکنن دادن بهمون و گفتن به سلامت...
از این پارچه سبزا که وقتی بچه بودیم یه سری از بچه ها میبستن به دستشون و ما همیشه ازشون حساب میبردیم. میترسیدیم که تهدیدشون عملی بشه و ما هم بدبخت بشیم...
تهدیدشون هم این بود: آه ِ سیّد زود میگیره...
ازشون حساب میبردیم که مبادا ما رو نفرین کنن...
پایین نوشت: در آن دوران کتک خورمان خیلی ملستر از الان بود!
پایین نوشت۲: از پارسال تا امسال ۳۶۵ روز گذشته... زیاد نیست... خیلی هنر میخواد تو ۳۶۵ روز مملکت رو به فنا بدی...
!Ary@n
║▌│█│║▌║││█║▌│║█║
© All Rights Reserved
امروز کلی دینی و معارف اسلامی ریختم تو مخم که شاید امتحان رو خوب بدم!
یه عالمه تاثیر معنوی روم گذاشته! از جمله اینکه مزه ی دوتا لذت دنیوی رو چشیدم! اخروی هاش به گروه خونی من نمیخوره!
1- وقتی تا درس 6 خوندی بعدش زنگ میزنی به فلانی و میگی: یارو تا درس چند خوندی؟ اونم میگه تا 5! اینجاست که یکی از لذت های شیرین دنیوی شامل حال شما می شود و از نتایج معنویش میشه به احساس برتری نسبت به دیگر خلایق حق تعالی اشاره کرد!
2- وقتی داری مثل مرغ(سلام آقای سوسک قرمز!) خرخونی می کنی و از زور فشار درس نمیدونی انگشت تو کدوم سولاخ بکنی، یه فرشته نجات به نام مادر میگه پاشو برو پنیر پیتزا بخر! نمیدونی چه لذتی داره!!! ( نکته: حتما باید پنیر پیتزا باشه. تا حالا چیز دیگه امتحان نکردم ببینم لذت داره یا نه؟!)
این دوتا رو داشته باشین تا بعد ببینم جنبه ی لذت دنیوی دارین که بقیش رو بگم یا نه!!!!
پایین نوشت: این است حاصل 1 ساعت تفکر من!
پایین نوشت 2: شما هم نمیتونید با 1 ساعت تفکر بهتر از این بنویسید!(ضمیمه: البته بعد از 8 ساعت جویدن و قورت دادن کتاب معارف!)
!Ary@n
║▌│█│║▌║││█║▌│║█║
© All Rights Reserved