X
تبلیغات
رایتل

یه زمانی بود که همه ناراحتیم از این بود که چرا وقتی تو شهرکمون بزرگترا فوتبال بازی میکنن منو بازی نمیدن...

همه دغدغم این بود که یه وقت با اون گروه از دوستای بی ادبم(!) دعوام نشه که اگه یه وقت مامانم یا بابام اومدن، اونا تو روشون وانستن و حرف بد بزنن...  

تنها کسایی که واقعا دوستشون داشتم مامان بابام و خواهرم بودن...

خوشم میومد وقتی همسایه هامون در مورد بچه ها حرف میزدن حرف همشون این بود که آریان باهوشه...آریان با ادبه... آریان اینجور... آریان اونجور...

همه ی عشقم این بود که تنها سوار اتوبوس یا تاکسی بشم...

اوج استرسم وقتی بود که از تو کیف پول مامانم پول برمیداشتم و یواشکی میرفتم گیم نت!



اما حالا چی شده...


الان خیلی چیزا ناراحتم میکنه... خیلی چیزا میتونه عذابم بده... ناراحتی اون هم، ناراحتی منه...

الان همه دغدغه ام اینه که کاری نکنم که شرمنده کسی بشم... مخصوصا پدر و مادر و ...

دیگه مامانم و بابام و خواهرم تنها کسایی نیستن که واقعا دوستشون دارم...

هنوزم، آریان اینجور... آریان اونجور... اینبار هم حرف همسایه هامونه ولی نه اون همسایه ها!

الان دیگه همه ی عشقم، عشقمه...

اوج استرسم وقتیه که یواشکی رفتیم بیرون و هرلحظه ممکنه اتفاق بدی بیفته...


درسته الان همه چیز سخت تر شده... ولی من الانم رو بیشتر از قبل دوست دارم...

چون الان چیزی دارم که هرکسی نداره... یه کلمه ی قشنگ... سه حرف داره... تو جمله های بالا چند بار تکرارش کردم... مطمئنم یو گات ایت!


پارازیر:


I: زندگیم با همه ی سختیا و دلتنگی ها و استرس هاش واسم قشنگه...

II: ( وقتی حرف زدن غیر ممکن میشه... چشمام...)

III: بالایی رو فقط سه نفر درک میکنن...

IV: روزای سخت... سخت تریناشه...


             

Real Time Web Analytics